تبليغاتX
قصه هاي ماه وروجك و مامان
































قصه هاي ماه وروجك و مامان

زیباترین قسم سهراب سپهری
 
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان
 
هرگز
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:54 توسط مامان ستایش| |

بدترین ساعت در ۲۴ ساعت

بعد یه روز کاری ، تو این ترافیک سنگین به خانه بر مي گردي دختر نازم تو ماشين خوابيده .

من هستم و سايل ستايش وسايل خودم خريدهايي كه احياناً ، انجام دادم و ستايشي كه خوابيده .مي خوام همه را تو يه حركت جابه جا كنم

همه را يه جوري جفت و جور مي كنم و ستايش را بغل مي كنم و دستهام را پر از وسيله .

آرزو مي كنم تا همسايه هايي كه دارن از بالا بر و بر من را نگاه مي كنن يه لطفي كنن و دكمه آيفون را فشار بدن و من مجبور نباشم با اون دست و اين دست كردن وسايلم با يه بچه خواب تو بغل كليد را از جيبم در بيارم و تو فقل در بذارم و بعدش در را باز كنم .

پله ها را با هر زحمتي هست بالا مي رم و ستايش همچنان خوابه . در خونه را باز مي كنم

وسايل را همون طور از دستم مي اندازم پايين ، تمام بدنم خيس عرقه و نفس نفس مي زنم و تنم داغهو دستام ديگه توان ندارن  و ستايش را روي تخت مي خوابانم .

بدترين قسمتش همينجاست به محض اين كه ستايش را مي خوابانم صداي جيغ بلندي همراه با گريه ميشنوم و ستايش خانم بيدار ميشه . همراه جيغ و گريه

البته نگين خوب بچه را بغل كن ، نازش كن ، بوسش كن

چون اين داستان هر روز منه تا مي رسن خونه كه نفسي تازه كنم فوري ستايش شروع مي كنه به گريه اون هم چه گريه اي فكر كنم صداشو هفت واحد اون ورتر هم مي شنون

اين بدتر لحظه تو روز براي منه !

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:46 توسط مامان ستایش| |

 

از خاطرات سارینا و ستایش یه کم دیگه بنویسم .

وقتی که سارینا کوچیک بود . ستایش هر کاری عمه فاطمه با سارینا می کرد اون هم می خواست انجام بده

مثلاً ، اگه عمه پوشك سارينا را عوض مي كرد ستايش هم ميخواست پوشك سارينا را عوض كنه ؟!؟!

اين مشكل با دادن يه عروسك ني ني به ستايش حل شد . عمه هر كاري مي كرد . ستايش هم همون كار را ميكرد مثلاً ، اگه عمه به سارينا شير مي داد ستايش هم به ني ني عروسكش شير مي داد . اگه عمه پوشك ستايش را عوض مي كرد ستايش هم پوشك ني ني خودش را عوض مي كرد . اگه عمه سارينا را مي خوابوند ستايش هم ني ني عروسكش  را مي خواباند  .

يه داستان ديگه اينه كه سارينا با عنوانهاي مختلف مامانش را صدا مي زنه .

يه روز كه ستايش و سارينا پيش هم بودند . ستايش هم مرتب عمش را صدا مي زد .

يه دفعه سارينا رو به طرف مامانش گفت : عمــه

و وقتي مي خواست من را صدا بزنه گفت : مـامـان

يا وقتي مبين مي آد پيش سارينا ؛ سارينا مامانش را زن داداش صدا ميزنه .

من كشته مرده وقتي ام كه سارينا مامانش را فاطم صدا ميزنه !!!!

از اونجايي كه ستايش رابطش با آقايون خوب نيست خوب يايا سارينا هم از اين اصل مبرا نبود .البته اين قضيه مال بچگي هاش بود نه حالا

اين قضيه مال وقتي بود كه سارينا خيلي كوچولو بود و پيش باباش نشسته بود كه يه دفعه ستايش اين منظره را ديد با زبان بچگي شروع كرد به حرف زدن پاشو بيا ، بيا اينجا بشين خطرناكه واي وحشتناكه يعد از چند دقيقه ديد كه نه تأثيري نداره رفت طرف سارينا و همش مي كشيد طرف خودش لباس سارينا را گرفته بود و مي كشيدش همش مي گفت بيا زود باش مي خوام نجاتت بدم .

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:21 توسط مامان ستایش| |

آنچه كه اين روزها خوشحالم ميكنه اينه كه :

رابطه ستايش و سارينا رو به بهبود است . هم ستايش يه كم عاقل تر شده هم سارينا وارد بازي شده يعني ديگه راحت با ستايش بازي مي كنه

از خاطراتي كه فكر كنم تا آخر عمر ستايش يادش بمونه يا حداقل احساس خوب اين خاطره تو ذهنش تا آخر عمر باشه اينه كه يه روز ستايش با عمش و سارينا رفت حموم .

درسته عمه فاطمه تو حموم خسته شد ولي به ستايش خيلي خوش گذشته بود چون با گريه از حموم اومد بيرون . بعدش هر وقت با هم ميريم حموم همش ميشينه رو صندلي و كاراي سارينا را انجام ميده  ؟؟

يا عروسكاش را مي بره حموم و مثل عمه فاطمه مي شه !

من خودم هنوز روزاي بچگيم  كه با عمه نجمه حموم مي رفتم را يادمه و يادمه كه اينقدر بهم خوش مي گذشت كه دوست داشتم فقط با عمه ام حموم برم.

من مطمئنم ستايش هم همون حس خوب بچگي من را تجربه كرده .

بقيه داستان اينجا بود كه سارينا و ستايش از حموم بيرون اومدند و با هم رفتن سر سينك ظرفشويي و آب هم باز كردن البته از يه چهارپايه كمك گرفتن .دوباره شروع به حمام بازي كردن . سارينا كه كلن خيس شده بود از فرق سرش تا نوك پاش ستايش قدش بلندتر بود كمتر خيس شده بود .

 و خلاصه اينكه ستايش و سارينا دارن كم كم با هم دوس ميشين .

وقتي رفته بوديم شمال يه روز ستايش با دلخوري از خواب بيدار شد داشت گريه مي كرد كه سارينا اومد و گفت : چيه چيه گريه نكن . بعد ستايش را بغل كرد و بوس كرد . ستايش هم ياد گرفته بود همش  سارينا را بوس مي كرد و بعدش مي گفت : سارينا من را بوس كن . سارينا را هم حرف شنو !!! فوري ستايش را بوس مي كرد.

و

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:34 توسط مامان ستایش| |

يه چند وقتي ستايش گير داده به داداش

مثلاً‌ بابا داداش من كيه ؟؟؟

يا توي كارتونش خانمه با آقاهه ازدواج كرده ميگه : مامان اين داداششه

يا ميگه : باباجون داداش مامان جونه ؟؟

يا ميگه : مامان ايمان داداشته !!!!!!!!

يا به دايي سجاد ميگه سلام داداشي .

حالا با اين تفاسير آيا مي توانيد حدس بزنيد داداش كيه ؟؟؟

چي نمي تونيد حداقل حدس بزنين داداش ستايش كيه ؟؟؟

اصلاً مفهو داداش چيست ؟؟؟اصلاً داداش كيست ؟؟؟

آيا داداش همان شوهر ، همان پدر مامان ، همان دايي ستايش است .

آنچه كه واضح است اين است كه ستايش داداش ندارد .

به هر حال از نظر ستايش هر مردي  كه مامان يه كم باهاش صميمي است داداش مي نامند.

آخه عزيز دلم هر گردي گردو نيست .

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:13 توسط مامان ستایش| |

مي خوام چند تا قصه از حكايتهاي دخترم و كلاسهاش بنويسم .

درست كه دختر من خيلي كم حرفه ولي مصداق كامل كم گوي و گزيده گوي چون در .

قصه اول:

یه روز خاله سمیرا ستایش را تنبیه کنه و با نگاه خشم آلود به ستایش میگه : ستایش دقت کن .

ستایش به خاله سمیرا : ببین فصل بهاره ، هوا چقدر خوبه ، گلها در اومدن ، باران مي آد . ببين همه چيز چقدر خوبه !!!!!!!!!بيا با هم دوست باشيم .

قصه دوم :

دوباره خاله سميرا و ستايش با هم يه كوچولو قاطي مي كنن :

خاله سميرا : ستايش فوري معذرت خواهي كن .

ستايش زد رو دست خاله سميرا.

خاله سميرا هم قهر مي كنه .

ستايش دست خاله سميرا را مي گيره : ببينم عزيزم چي شده تب داري ؟؟؟؟مريض شدي ؟؟؟ ديگه با من دوست نيستي ؟!؟!؟! بيا با هم دوست بشيم . خوب تقصیر خودته!!!!

ستايش در تلاشي دوباره : ببين ساعت هفت شده . ديگه با من حرف نمي زني ما كه با هم آشتي كرديم .

ستايش زير لب در حال غرغر كردن : اي بابا اين كه حرف نمي زنه . حرف زدن بلد نيست .

قصه سوم :

ميگن حلال زاده به داييش مي بره .

دايي ستايش وقتي كوچولو بود . با هر كدام از اعضاي خانواده بيرون مي رفت مسيرش را عوض مي كرد و مي گفت من خجالت مي كشم يا هر كاري مي كرديم توي خيابون يا تو كوچه چيزي نمي خورد مي گفت من خجالت مي كشم .

حالا حكايت ستايش :

آقاي هادي گل من را صدا زده ميگه خانم محمدي بيا !!!

ستايش هم كلي عصباني شد و گفت : تو از كلاس برو بيرون من خجالت مي كشم .

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:19 توسط مامان ستایش| |

امروز صبح ستایش پنجره ماشین را باز کرده بود و نسیم  خنک بهاری داشت صورتش را نوازش می کرد .

من که نگران بودم ستایش مریض بشه ؛ گفتم عزيزم مي خواي سرما بخوري بعد من غصه بخورم .

كه ناگهان ستايش صورتش را برگردوند و جيغ بنفشي توأم با بغض كشيد و گفت نه نمي خوام و مثل ابر بهار شروع به گريه كردن كرد .

ما را ميگي بسي پشيمان گشتيم از گفته خود چون كف دستم را بو نكرده بودم كه ماه وروجكم اينقدر مرا دوست داره ؟؟؟

الهي من بميرم برات مادرم كه امروز صبح اشكت را در آوردم .

حالا بگم بابا چقدر دوستت داره ستايش ماه وروجك

ديشب داشتيم شام مي خورديم تو هم مشغول بازيگوشي بودي يه قاشق مي خوردي يه دور مي زدي و بعد دوباره برمي گشتي و قاشق بعدي ؛  تا اينكه  من خسته شدم و گفتم ستايش اگه نياي سر سفره بشيني من عصباني ميشم و دعوات مي كنم

بابا هم فوري پشت بندش گفت : اگه اين حرف تو باعث بشه دختر من بغض كنه .....

ال بل جين بل

ديگه بقيه اش را سانسور مي كنم .

البته من خيلي خوشحالم كه باباي ستايش اينقدر دوستش داره و اين جوري از دخترمون حمايت مي كنه حتي اگه مجبور باشه تو روي مامان ماه وروجك در بياد .

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:9 توسط مامان ستایش| |

نمیدونم این شعر از کیست ولی خیلی زیباست

 سخت آشفته و غمگین بودم…
 به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...

 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد...

همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله


ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……


گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن


چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..


صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند...


خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید


سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”


گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است

درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….


چشمم افتاد به چشم کودک...

غرق اندوه و تاثرگشتم


منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد  درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من
عصبانی باشم

با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...

         با خشونت هرگز...

                  با خشونت هرگز...

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:56 توسط مامان ستایش| |

 

بالاخره امروز تصميم گرفتم بنويسم .بعد از يه مدت طولاني

تا اونجا بوديم كه عمه فاطمه بهمن ماه اومد و ميثم پسرعموي من جشن نامزدي گرفت و بابا جون محمدي مريض شد و راهي بيمارستان شد .

ما هم اين وسط اسباب كشي كرديم و مستقرشديم .

تا اين كه عيد شد و بهار از راه رسيد .

موقع سال تحويل من و بابا مثل دو تا بچه خوب نشسته بوديم و منتظر سال تحويل بوديم و ستايش هم مشغول بازي بود . تا اينكه سال تحويل شد و من و بابا مشغول عيد مباركي و عيدي دادن و عيدي گرفتن ؛ كه متوجه استشمام بويي شبيه ترشي در فضاي خانه شديم . و بعد از رصد كردن اطراف ستايش را مشغول آشپزي كردن با وسايل سفره هفت سين يافتيم

سركه به داخل تنگ ماهي ريخته شده بود و ماهي در حال بال بال زدن خوب زود رسيديم وگرنه مرده بود.

سماق و آب با هم قاطي شده بودن .

سكه ها صرف خريد وسايل ستايش شدند .(البته در خيالات ستايش)و در اقصي نقاط خانه متواري شدند.

سنجدها خورده شده بود .

سبزه ها ريز ريز خورد شده بودن و به مواد غذاي سر آشپز تبديل شده بودن .

و اگر دروغ نگويم اين اتفاقات فقط در عرض چند دقيقه اتفاق افتاد .

 

واين سرنوشت هفت سين ما بود .

روز اول عيد رفتيم خونه باباجون محمدي .و بعد از ظهر رفتيم پيش دايي حجت پارك نياوران يه عالمه گلدون هم عيدي گرفتيم و كلي با پرنده هاش بازي كرديم .

روز دوم هم براي صبحانه رفتيم كوه و بعد از ظهر هم رفتيم پيش كيانا و كيارش ؛

وهمين شد كه كيانا و كيارش و ستايش تا ساعت ۱۰ شب با هم بازي مي كردند .

و اتفاق بعد از اومدن از خونه دايي مهرداد :

ستايش رو به بابا : بابا داداش من كجاست ! داداش من مرده ؟!؟!؟!؟

روز سوم خونه بوديم و بالاخره طاقت نياورديم و براي عروسي دايي مهدي (برادر زن عموي من كه عموزاده هاي من دايي مهدي صداش مي كنن و ماهم ديگه ياد گرفتيم )

راهي گلپايگان شديم تا هم از مادر بزرگا عيد ديدني كنيم و هم يه عروسي رفته باشيم كه  خيلي خيلي خوش گذشت .

و بعد از اومدن از گلپايگان همگي با هم راهي شمال شديم .

ما و دايي مهرداد و دايي محسن و عمه فاطمه و مامان جون و باباجون دسته جمعي رفتيم خونه خاله افسانه .

همه چيز خوب بود تا اينكه اون اتفاقي ناخوشايند واسه مامان جون ناهيد افتاد . و حالا ماه وروجك من به هركي مي رسه ميگه مامان جون ناهيدم پاش سوخته پوستش آتيش و پوستش كنده شده .

خلاصه ستايش و كيانا و كيارش دلي از عزا در آوردن و حسابي بازي كردن .

تولد سارينا كوچولو هم بود كه خيلي خوش گذشت و عمه فاطمه تو ويلاي خاله افسانه براي دخملش تولد گرفته بود .

دختركم كه با شروع بهار سه سال و نيمش شده ديگه معني عيد را به خوبي درك كرده بود و از هركي عيدي مي گرفت مي گفت عيد شما مبارك !!

وقتي باباي آرمان بهش عيدي داد گفت : عيد شما مبارك ! إإإ اين كه يه گوشش پارس (پاره است ).

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 9:20 توسط مامان ستایش| |

صبح با کوفتگی از خواب بیدار میشیم .

تا بعد از ظهر همش حساب کتاب می کنیم و چرتکه می ندازیم

و یک تومن از این جا کم می کنیم یه تومن هم از اونجا ور میداریم

 دو تومن می ذاریم روی این پولمون

تا شب صد بار  ماشین را میزاریم برای فروش و دوباره منصرف می شیم

 وعصر ستایش را می بریم کلاس

 غروب هم می ریم بنگاه

خونه می فروشیم

خونه می خریم

خونه رهن می دیم

خونه رهن می کنیم

کارتن جمع میکنیم

روزنامه باطله جمع می کنیم

سفارش جمع کردن کارتن به این و اون می دیم

شب می رسیم خونه

وسایل را روزنامه پیچ می کنیم

کارتن چسب می زنیم

اسباب اثاثیه جمع می کنیم

دل و دماغی هم برای مرتب کردن خونه نداریم چون قراره تا یه هفته دیگه تخلیه بشه

رمقی هم برای فکر کردن به خونه جدید نداریم که پرده بخریم نخریم و ...

شب هم خسته می خوابیم .

دوباره روز از روزی از نو

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 11:4 توسط مامان ستایش| |

Design By : Night Melody